نوشته های جهنمی ... The Dead Line Of Entertainment

 


 

تولد !!!

روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چه باید خوشحال باشم!!! پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمیکردی /تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمیکردی /تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمیکردی/کنون من هم به دنیا بی نشان بودم /پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمیدانی !!! به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمیدانی !!! ازاین بابت خیانت کرده ای شاید نمیدانی!!! ما زاده شهوت شبی چرکینیم //در مذهب عشق کافری بی دینیم// ما اشک سکوت مرده..در فریادیم// آثار شب زفاف طعمیست پلید//خونی که فسرده در دل خونینیم//

                                                                                   دادی سرو پا شکسته در بیدادیم

 

 

برای ادد كردن ما در لیست یاهو مسنجر بر آی دی زیر كلیك كنید

GOLD_OFF_2

 

 
سخن مدیران
سخن نویسندگان
دست نوشته ها
عشق سرخ
انتقام سرخ
خط خطی های شیطانی
خودكشی
پیام های تبریک
غمنامه
خواندنی ها
آف و مطالب نکته دار
نوشته های عاشقانه
داستان های عاشقانه
مطالب آموزنده
اس ام اس
حکایتهای ملانصرالدین
شعر
روانشناسی
روانشناسی وتستها
موزیك و ویدئو
دانلود موزیک های جدید
دانلود فیلم با لینک مستقیم
موزیک ویدیو
 
سوپر استارها
شاعران و نویسندگان ایرانی
نویسندگان خارجی
سوپراستار های ایرانی
سوپراستارهای خارجی
بیوگرافی هنرمندان
عكس
عکسهای جالب و واقعی
عکس های خنده دار
عکسهای هنری
 
كامپیوتر و ماهواره
ترفند های ویندوز
هک چیست؟
ماهواره.هوا.فضا
ویندوز ویستا
مجله و كتاب الكترونیك
ترفند یاهو
ترفند رجیستری ویندوز
محافظ نمایش
 
سرگرمی و هنر
دانلود بازی
طالع بینی
طنز و سرگرمی
مدل های جدید از همه چیز
مصاحبه
فال
آکورد ترانه های پاپ گیتار
دنیای ماوراء
 
دانلود
برنامه های کامپیوتری
دانلود برنامه های موبایل
وطن پرستان
ایران آریایی
آشنایی با ادیان مختلف
اخبار
اخبار عجیب و غریب
نتایج نظر سنجی
اخبار
نوشته های سیاستکی
ورزش
بهداشت و سلامت
ورزش
کشتی کچ
همه چیز چاقی و لاغری
جهنم زادگان شیطانی
مرلین منسون
متالیكا
گانز ان روزز
 
 

 

                                                                                              

گالری عکس کاترین بل
گالری عکس هیلاری داف
گالری عکس لیندزی لوهان
گالری عکس کریستینا آگیلرا
گالری عکس جسیکا بیل
گالری عکس کامرون دیاز
گالری عکس پاریس هیلتون
گالری عکس جسیکا سیمپسون
گالری عکس میشا بارتون
گالری عکس سارا لیو کانر
گالری عکس نیکول کیدمن
گالری عکس جنیفر لوپز
گالری عکس آنجلینا جولی
گالری عکس گروه تاتو
گالری عکس شکیرا
گالری عکس کاترینا زتا جونز
گالری عکس آدریانا لیما
گالری عکس بریتنی اسپیرز
گالری عکس چارلیزترون
گالری عکس گلی کلارکسون
گالری عکس شارون استون
گالری عکس امین حیایی
گالری عکس آناهیتا همتی
گالری عکس گلشیفته فراهانی
گالری عکس باران کوثری
گالری عکس مهناز افشار
گالری عکس بهرام رادان
گالری عکس محمدرضا گلزار
گالری عکس حامد کمیلی
دانلود فیلم Pianist (2002)
دانلود فیلم WANTED ۲۰۰۸
دانلود فول آلبوم حامد هاکان
دانلود فول آلبوم داریوش
دانلود فول آلبوم منصور
دانلود فول آلبوم معین
دانلود فول آلبوم فرامرز اصلانی
دانلود فول آلبوم ابی
دانلود فول آلبوم گوگوش
دانلود فول آلبوم فرزاد فرزین
دانلود فول آلبوم محسن یگانه
دانلود فول آلبوم حمید عسگری
دانلود فول آلبوم سیاوش قمیشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:: دانلود ترانه سکوت من ... به یاد ندا ::

 

ارسال شده بوسیله آریا در مورخه : شنبه 13 تیر 1388 ( 02:53 ق.ظ )
 | نوع مطلب : دانلود موزیک های جدید , | ارسال نظر | لینک مطلب |  نظرت چیه ؟ )

:: اشک سزاوار چشمان تو نیست ::

 

امروز میخواهم به رسم سیاه جامگان پوشش از عزای مشکین خود باز گردانم و به خطوط سرخ رنگ خونت طرح زندگی بر برگ خاطرم برویانم ... جانت بگیرم و به خشم فریادم در هر ضربه ی خنجر بر سینه ی چرکینت ، جان بگیرم ... میخواهم دست و پایت بر تخت فرومایه ی شکنجه بندم و جوشش خون از وجودت را به چشمان از رگ غضب سرخم ، تصویر کنم ... میخواهم از تو بپرسم و به اشک های التماس گونه ات بخندم ... میخواهم گوشه چشمی از مرگ نشانت دهم و آرزوی مرگ را به سینه ی سزاوار مرگت ، تقدیم کنم ... من سالها به جستجویت گشتم و امروز به چنگت آوردم ... در قفس کینه ام محبوست کردم و سرانجام بی سرانجامی را فرجام عمر بی ارزشت ساختم ... نگاه کن !!! ... به آخرین نقطه ی تیز خنجرم ... به آنجایی که برقش بیش از هرجای دیگری چشمانت را میزند ... شاید نمیبینی ... نزدیک تر می آورمش تا به چشمانت بوسه زند ... طعم آخرین لبی که بر مردمک چشمانت بوسه میزند را تجربه کن ... لب تیزی که جز برندگی هیچ قانونی در کتابش نوشته نشده است ... نگاه کن ... نگاه کن ... نگاه کن !!! آرام باش و زجه نکن ... میخواهم تو هم بشنوی !!!... صدای پارگی چشمانت را ... ریز است اما دلنشین ... از چه مینالی ؟ ... اشک سزاوار چشمان تو نیست ... قانون شماره ی یک چاقو را برایت گفتم ... به حکم این دادگاه چشم دیگرت هم به آن دچار است اما ... دیگر نه با بوسه ... با ضرب قدرتمند بازوان پاره ام ...آنچنان ضربه ای بر چشمت فرود می آورم که مغز همیشه پنهانت از کاسه خالی چشم بدون مردمکت بیرون بریزد و رنگ سرخ انتقام را به زردی چرکینش زیبا تر کند ... بارها یادآور ساختمت ولی نفهمیدی ... بارها گفتم اشک سزاوار چشمان تو نیست ... حال که جان دادی خون گریه میکنی ؟... خنده دار است ... !!! خنده دار !!! کاش پیش تر از این میفهمیدی !!! من به خون محتاجم نه اشک !! ... به زجه دچارم نه هق هق !!! ... به مرگت زنده ام نه عشق !!! به امید کابوس شکنجه میخوابم ... نه رویا !!! کاش میفهمیدی !!!

>> <<
ارسال شده بوسیله شهیار در مورخه : سه شنبه 13 اسفند 1387 ( 04:33 ق.ظ )
 | نوع مطلب : انتقام , | ارسال نظر | لینک مطلب |  نظرت چیه ؟ )

 در انتظار ناجی فرار

 

 

شرم محجوب در نگاهی دلفریب شاهد سایه ای مدفون از عشقی زخم خورده بود که به رگه های سرخ انتقام  در سفیدی چشمانش راه تردید و استرس را برای بن بست آرزوهاش رقم زد ... دخترک از آغاز دل به پرواز بسته بود و چشم از لجن زار زمین و زمینیان کنده بود به فراز آسمان ... شانه های سرد ... گریز های بی مقصد ... آرزوهای بی انتها ...لبخند های اجباری ... چون نقابی بر چهره اش چسبیده بود و دور میساخت او را لحظه به لحظه از ماندن در پوسته ی انسانیتش ... به هر بادی که میوزید گم کرده راه میگشت ... سایه به سایه در کمین سیه چهره ی هوس باز از مرداب خون به سیلاب خشم پل میزد و آرزوهایش را خرده خرده به کینه بدل مینمود ... ... کینه ای سنگین از حاکمی ننگین ... حاکم پیک به دستی که به فریب هوس نطفه ی خیانت را در سینه دخترک پروراند و به آنی عشقش را ربود ... بارها در خلوتش اشک میریخت و گریستن راهی به جز خود فریبی در استدلال بیگناهی نمیگشود ... برگ سرخ خاطراتش را از دل به سیاهی پیک رقم زد و دچارش کرد به اسارت برق تیزی خنجر خشم و شراب سرخ جنایت ... و مسمم بر فروپاشی قلعه ی پر آوازه ی حاکم پیک به دست ... به هر کامش بر سیگار نیمسوزش ... شعله ای از خشم در آیینه وجودش میکشید و شرر بر اراده ی وصف نا پذیرش بر مرگ حاکم ... از بام تا شام با اشک و خون صیقل میداد تیزی صلاحش را که به زهر ناباوری دچار کند سینه ی حاکم پیک به دست را و جز خون نمیستود هر آن چیز را که ستودنیست ... نفس کشیدن برایش در این هوای مسموم اجبار گشته بود ... اشکهایش دیگر رنگ و بویی نداشت گویی دچار معصومیتی از دست رفته گشته بود  ... از زمین و زمان گلایه مند و آشنا به رسم سکوت گشته بود و تنهایی ... از مرگ نمیهراسید و تنها هدفش انتقام گشته بود  ... در آغاز خسته و زخم خورده نگاههای هراسان به عقب می افکند و در انتظار ناجی فرار بود ... فراری به قدرت پرتاب رو به پایین از صخره ی بلند استبداد بر زمین منفور ... تا گریزش ناگزیر به دستی منتهی گشت برای قرار ... قراری جاودانه برای انتقام درد خیانت از حاکمی پر کینه ... حضوری افسانه ای برای شکستن طلسم حکمران پیک باز در سینه !!!

 

 آخرین خال فرار

 

 

از طلوع خواب آلوده ی خورشید به جاده ها سایه می افکند و دلخوش به آن بود که سایه ای به راهش همراه است ... از تنهایی گریزان بود و تنهایی تنها رفیقش ... سخت سر در گم سایه بازی با یاران چون سایه گذرا بود ... به هر دستی که دل میسپرد ، غروب فرا میرسید و سایه را کوتاه و کوتاه تر میکرد تا آنجا که شبانه هایش را بازهم تقدیم تنهایی مینمود ... در سکوت مبهم خویش سردرگم گشته بود و واژه از ناله به برون نمیگشود ... از بی حرمتی دوستی ها به تنگ آمده بود کمر بر نفرین آیین نوع دوستی بسته بود ... تقدیرش را به گریستن رقم زده بود و اشک برایش عادت گشته بود ... در هر مسیری ... در هر وادی و پس کوچه ای ... از هر بابی که میرفت اسیر حاکمان میگشت و آرزوی حکم فرمایی چشمانش را کور میساخت ... در قمار ادعای تردستی مینمود و به یک سر میباخت ... باختن هایش را ... اسارت هایش را ... اشکهایش را همه به حساب تجربه میگماشت ... تجربه های نافرجامی که گاه چهره ی نفرت آمیز بشریت را پیش چشمانش منفور تر می نمود ... تا روزی که به کارش نیامد آن همه تجربه پوشالی ... از خود گریزان گشته بود و در پشت سایه ها پنهان ... آلوده ی بستر های ننگین حاکمان پیک به دست گشته بود و غرق در چرب زبانی حاکمان دل به دست ... پس فرار آزاد راهی بود که هر لحظه به راهش میکشید ... گاه با سفر ... گاه با خطر و گاه با گذر ... از رفتن او هیچ کس غصه نخورد و با ماندنش شادی به چهره ی هیچ کس نماند ... همه ی آنان که روزگاری برایشان مهم بود شاید مرده بودند ... نه زمین و نه زمان نه بخت و نه اقبال به یاریش نشتافتند و حتی در آسمان ستاره ای نداشت ... همدمش در شب های اشک تک درخت پیر خانه گشته بود و غمخوارش سقف و دیوار ... محکوم گشته بود به حکم فراموشی از خاطر و یادها ... در قمار زندگی دستش خالی گشته بود و حکمی به آستین نداشت ... پس لازم کرد حکمش را به آخرین خال فرار ... فراری به قدرت پرتاب رو به پایین از صخره ی بلند استبداد بر زمین منفور ... تا گریزش ناگزیر به دستی منتهی گشت برای قرار ... قراری جاودانه برای انتقام درد اعتماد از حاکمان یار نما ... حضوری افسانه ای برای  پایان کار حاکمان و جان نثاری برای اتمام هدفش !!! 

 

 راوی فرار

 

 

زندگی خلاصه ای از چهار خال است تک خال دل که نشان از عشق داردتک خال پیک که نشانگر هوس ،تک خال خشت که نشانه ی ثروت ، و تک خال خاج که بیانگر بخت و اقبال است ... تا حکم چه باشد و در دست تو کدام !!! ... تا حاکم چه کس باشد محکوم کدام ... که به سان حکم زندگی دچار گردشش گردند و پایانش را فرجامی بر عمری دویدن در راستای قرارش برگزینند ... از تبار خاک آریایی به گفتار آریا روایت کردم فریاد خونخواهی دو منتقم از قمار بازان نسل کش زندگی را ... رسم انتقام به شرط خون از دو هم نسل ... دو همسو و همدرد را ... آنگاه که هردو دست از قرار کشیدند و فرار از اجبار زندگی را با خون خود به تنها پریدن از پرتگاه استبداد ترجیح دادند و هردو خواندند حدیث هم گفتار فراری به قدرت پرتاب رو به پایین از صخره ی بلند استبداد را ... در آن آیینه هر یک به تنهایی ... زخم خورده ی از غریب و آشنا ... بریده از تنفس انفاس کثیف حاکمان نیرنگ و ریا ... به بالای قله ی بلندی صعود کردند آماده ی پرش رو به پایین گشتند ... در آغاز پرواز به تفکر اعمال عمل رهایی افتاد و قصد بر سقوط نمود ...  در آن معلق بودن در زمین و هوا دستانش به دستان سعیدی که خود محکوم به خود کشی گشته بود قفل گردید ... سعید خود شتابان برای مرگ  طعمه گشته بود ولی با گرفتن دستان پرواز گویی شعله ای به قلبش زبانه زد ... زبانه آتشی که هیچگاه با ادعای آن همه تجربه ، تجربه اش نکرده بود ... پرواز زخم خورده از شتاب ضربات پی در پی حاکم پیک باز بر مرگ اسرار میورزید و اسرار سعید در قصد صبوری در حادثه او را به بالا کشاند ... هر دو گریان بودند و هراسان ... استرس نفس هایشان هنوز در گوشم مانده است ... راه اشک روی گونه هایشان و دست آلوده به گناهشان ... اندکی دست بر دست هم نهادند و آرامشی از خلوت آن شب شوم گرفتند ... سرگذشت خود بازگو کردند و چهره به چهره ی یکدیگر نمایاندند ... لایه ی حاصل از گرد و غبار بر صورتشان نقش بسته بود و رنگ خون زخمهای صورتشان را کدر کرده بود ...در آن مهتاب شبتاب نور لاجوردی ماه اثری عمیق بر سینه ی سعید گماشت و گویی یافت عشقی را که عمری در جستجویش بود و دست پرواز را به دستانش به گرمای عاشقانه ای فشرد ... اورا عشقش خواند و مسمم گشت بر یاریش در نابودی حاکمان ... یک تغییر هدف برای رقم زدن بر تقدیری نو ... تقدیری در وصف انتقامی خونین از حاکمان زبر دست قمار زندگی ... انتقامی اهورایی از اهریمنان زمانه ... کمر بر خنجر خشم بستند و راهی گشتند به راه سرنوشت ... هرچه باداباد ... چنین فریاد زدند بر بلندای آسمان ... حکم لازم باید کرد !!!

 

خون !!

تعبیریست از انتقام ... سرخی رنگش جاودانه صدای بی صداییست ...حتی خونم را هم از تو دریغ میكنم ...

                  نوش تا ...دیدار ....


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها : 256


با وارد کرن ایمیل خود در این قسمت  می توانید از به روز شدن سایت با خبر شود .

 
اضافهحذف




 

1 2 3 4 5 6 7 ...

www.devilesdraft.com

www.helltxt.com

www.happynessoff.com

www.devilesdraft.net

www.goldoff.mihanblog.com

www.goldoff.tk

www.goldoff.veb.ir

 

CopyRight © 2005-2008 By nice devile, All Rights Reserved
Design By : P.S.Safaei

مدت زمان ایجاد صفحه : - ثانیه

JavaScript Codes